تبليغاتX
یه لحظه میای تو؟کارت دارم!!!

یه لحظه میای تو؟کارت دارم!!!


از 3 نفر هرگز متنفر نباش 
فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها
... چـون بهتـرینن
 


... 3 نفر رو هرگز نرنجون:
اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ـی ها
... چـون صادقن

3 نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت برن:
شهریوری‌ ها ، آذری‌ ها ،آبانی ها
... چـون به درد دلت گوش میدن

3 نفر رو هرگز از دست نده:
مرداد ـی ها ، خرداد ـی ها ، بهمن ـی ها
... چـون دوست ِ واقعی ان

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ساعت 14:45 | لینک ثابت |

هستند  کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند(شاید مادر بهترین مصداقش باشد)
 
 
از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس
از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد . . .
 
.
 
.
.
.
.
مهم نیست چه مدرکى دارید
مهم این است که چه درکى دارید . . .
.
.
.
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی
.
.
.
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت
و اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد
طرح کرد و به زمان  شناساند و زنده نگه داشت!
.
.
.
به یک‏ جایی از زندگی که  رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد
از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی . . .
.
.
.
آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد . . .
.
.
.
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .
.
.
.
 
 :
به شهادت تاریخ میگویم هر گاه روزگاز خواسته تفکر فاسدی را رسوا کند
به او قدرت مطلق داده است . . .
.
.
.
آموختن تنها سرمایه ای است که ستمکاران نمی توانند به یغما ببرند . . .
.
.
.
.
.
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
(ژان دلابرویه)
 
 
 
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد . . .
.
.
.
قصه عشقت را به بیگانگان نگو
چرا که این کلاغهای غریب بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند . . .
.
.
.
اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .
.
.
.
تولد و مرگ را درمانی نیست
مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم . . .
.
.
.
هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی میمیرند
ولی در عزایشان گوسفندها راسر میبرند . . .
.
.
.
وقتی که تمام شیرها پاکتی اند !
وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند !
وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد !
ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند . .
نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ساعت 13:16 | لینک ثابت |

کالین ویلسن که امروز نویسنده مشهوری است، وسوسه خودکشی را که در شانزده سالگی به او دست داده بود، چنین تعریف می کند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه اسید را برداشتم. اسید را در لیوان پیش رویم خالی کردم. غرق تماشایش شدم. رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالیش را در ذهنم تصور کردم. سپس لیوان را بدست گرفتم و آن را به بینیم نزدیک کردم و بویش به مشامم خورد ... 

در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم نقش بست ... توانستم سوزش اسید را در گلویم احساس کنم ... و سوراخ ایجادشده در درون معده ام را ببینم .... احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی براستی آن زهر را نوشیده بودم

سپس مطمئن شدم که اینکار را نکرده ام. در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم، با خود فکر کردم :


اگر شجاعت کشتن خودم را دارم،


پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم
نوشته شده توسط الهام در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ساعت 9:59 | لینک ثابت |

مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟
طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد
وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم
او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد
چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند
او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.
من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم
چند سال دیگر هم سپری شد. 
مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.
سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند
همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم
وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟
از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه
برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم
اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی
او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند
پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟
جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری
عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی
از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران 

بر روی خودش است


مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، 

اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد، خوب یا بد

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه هشتم خرداد 1390 ساعت 15:2 | لینک ثابت |

شاعر گوید:

دوچیز تیره ی عقل است، دم فروبستن  به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
بنابراین:
اگر کسی به تو لبخند نمی زند، علت را در لبان بسته ی خود جست وجو کن
و وقتی می توانی با سکوت حرف بزنی، بر پایه های لغزان واژه ها تکیه نکن
***
از زشت رویی پرسیدند:"آن وقت که جمال پخش می کردند، کجابودی؟" پاسخ داد:"درصف کمال."
***
آن چه که با پول می خری، رفع مشکل نیست، پرداخت هزینه است.
***
رفیق پابرهنه ها باش، چرا که ریگی به کفش شان نیست.
***
با تمام فقرعشق را گدایی نکن و با تمام ثروت خریدار عشق مباش.
***
هرکس ساز خودش را می زند. این تو هستی که نباید به ساز کسی برقصی.
***
مردی که کوه را برداشت، کسی بود که با جمع آوری سنگریزه ها شروع کرد.
***
معنای شجاعت: بترس وبلرز وبااین همه، قدمی بردار.
***
هیچگاه تنها نیستی، چرا که می توانی با خدا خلوت کنی.
***
روزی به عقب برمی گردی و به آنچه گریه آور بود، می خندی.
***
آدمی را آدمیت لازم است. عود بی بو، خاصیت هیزم را هم ندارد.
***
با کشتن گنجشک ها، کرکس ها ادب نمی شوند.
***
از آن کس که با تو برخورد می کند یک بار بترس و از آن کس که خودش را به تو می چسباند، هزار بار.
***
فرق نبوغ و حماقت در این است که نبوغ حدی دارد
نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ساعت 12:12 | لینک ثابت |


 خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد. اشو زرتشت



آدمهاي ساده را دوست دارم.همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند.

همان ها که براي همه لبخند دارند.همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند.آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است.بس که هر کسي از راه مي رسد
يا ازشان سوءاستفاده مي کند

يا زمينشان ميزند
يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد.

آدم هاي ساده را دوست دارم.

بوي ناب “آدم” مي دهند.

نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 ساعت 10:6 | لینک ثابت |






چه انتظار از من داری ؟
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال

به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر

ازدواج افتادم

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم

، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی

من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ،

ولی من او  را هم نخواستم ، چون زیبا نبود

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم

بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش

بود . ولی با او هم ازدواج نکردم

دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی

میگشت ، که من !!!!!!!!!میگشتم


NOBODY IS PERFECT
هیچ کس کامل نیست
 

 

اینگونه نگاه کنيد...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

.

زن را به وفايش نه به جمالش

.

دوست را به محبتش نه به کلامش

.

عاشق را به صبرش نه به ادعايش

.

مال را به برکتش نه به مقدارش

.

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

.

اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش

.

غذا را به کيفيتش نه به کميتش

.

درس را به استادش نه به سختیش

.

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

.

مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش

.

نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش

.

شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

.

دل را به پاکیش نه به صاحبش

.

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

.

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

.

.

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 9:13 | لینک ثابت |



::ادامــه مـطـلـب::
نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ساعت 10:24 | لینک ثابت |

USE vs. LOVE

دوست داشتن در مقابل استفاده كردن

  زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را بداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.

While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.


مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

 

در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد

وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !

When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'

 

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد

The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

 

حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD

روز بعد آن مرد خودكشي كرد

The next day that man committed suicide. . .

 

خشم و عشق حد و مرزي ندارنددومي توانید ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه

Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this:

 

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

Things are to be used and people are to be loved.

 

در حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

The problem in today's world is that people are used while things are loved.

 همواره در ذهن داشته باشيد كه:

Let's try always to keep this thought in mind:

 

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

Things are to be used,People are to be loved.

مراقب افكارتان باشيد   كه تبديل به گفتارتان ميشوند

Watch your thoughts; they become words.

 

مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود

Watch your words; they become actions.

 

مراقب رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود

Watch your actions; they become habits.

 

مراقب عادات خود باشيدشخصيت شما مي شود

Watch your habits; they become character;

 

مراقب شخصيت خود باشيدكه سرنوشت شما مي شود

Watch your character; it becomes your destiny.

نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 12:14 | لینک ثابت |


اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شايد؛

ده ها رنگين کمان، در دهان ما نطفه مي بست..

و بيرنگي، کمياب ترين چيزها بود..

 

اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ويران ميکردند..

 

اگر به راستي، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که هميشه خواهانند؛

هميشه مي توانستند تنها نباشند..

 

اگر گناه وزن داشت؛

هيچ کس را توان آن نبود که قدمي بردارد؛

تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي..

و من شايد؛ کمر شکسته ترين بودم..

 

اگر غرور نبود؛

چشمهايمان به جاي لبهايمان سخن نميگفتند؛

و ما کلام محبت را در ميان نگاه‌هاي گهگاهمان،

جستجو نمي کرديم..

 

اگر ديوار نبود؛ نزديک تر بوديم؛

با اولين خميازه به خواب مي رفتيم؛

و هر عادت مکرر را در ميان ۲۴ زندان، حبس نمي کرديم..

 

اگر خواب حقيقت داشت؛

هميشه خواب بوديم..

هيچ رنجي، بدون گنج نبود؛

ولي گنج ها شايد،

بدون رنج بودند..

 

اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بيش از خدا نمي پرستيدند..

و يک نفر در کنار خيابان خواب گندم نمي ديد؛

تا ديگران از سر جوانمردي؛

بي ارزش ترين سکه هاشان را نثار او کنند..

 

اما بي گمان، صفا و سادگي مي مرد،

اگر همه ثروت داشتند..

 

اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند؛

و زندگي، بي ارزشترين کالا بود..

ترس نبود؛ زيبايي نبود؛ و خوبي هم شايد..


اگر عشق نبود؛

به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟

کدام لحظه ي ناياب را انديشه ميکرديم؟

و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟

آري... بي گمان، پيش از اينها مرده بوديم ....

اگر عشق نبود؛

 

اگر کينه نبود؛

قلبها تمامي حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند..

اگر خداوند؛ يک روز آرزوي انسان را برآورده ميکرد،

من بي گمان،

دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز

هرگز نديدن مرا..

 

آنگاه نميدانم،

به راستي خداوند، کداميک را مي پذيرفت؟

 

"دکتر شريعتي



نوشته شده توسط الهام در شنبه هفتم اسفند 1389 ساعت 14:37 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://eli1986.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR 20